رسته‌ها

نویسنده‌های مورد علاقه

نویسنده‌ای انتخاب نشده

آخرین دیدگاه‌ها

مردی که می خندد...اسمی پر استعاره و زیرکانه....مرد چرا می خندد این خنده که بر لبهای او به اجبار نقش بسته است آیا به دنیای سخیف انسانهاست انسانهایی که می دانند چند روزی بیشتر در این سرا زندگی نمی کنند اما چنان زندگی میکنند و همنوع خویش را فراموش کرده و مسحور خواسته های خود شده اند که فراموششان شده که حجرت از این زندگی امری محتوم است(اشراف)یا شاید هم به دیگر انسانها آنهایی که باورشان شده عده ایی از همنوعانشان به دلیل موقعیت سیاسی یا اینکه در خانواده ایی بزرگ به دنیا آمده اند به آنها ارجحیت دارند و باید مقدس شمرده شوند(عامه مردم)...شاید هم مردی که می خندد کنایه از مردی است که غمی سنگین و بغضی بزرگ از روزگار خویش دارد که همانطور در داستان می بینیم[i] جوئین پلین[/i] در اواخر داستان زمانی که ناگهان خود را در منصبی بزرگ میبیند نمیتواند جلوی خویش را بگیرد و در مجلس عیان این بغض می ترکد و ... به نظر من داستان کتاب بسیار کامی و دقیق است و چیزی که در داستان بسیار می درخشد وجود عشق است عشق بزرگی که جوئین پلین و دئا را به گره زده و به نقل از زبان دئا که در اواخر داستان به پدر خوانده ی خود می گفت "شما را هم دوست دارم اما طوری جوئین پلین را دوست دارم که گویی دو مغز هستیم در یک پوسته" و این اگر این عشق نبود به قطع این داستان نمی توانست اینگونه به پایان برسد اگر این عشق نبود به حتم جوئین پلین وارد دنیایی میشد که جز خودخواهی و تباهی چیزی نداشت و اگر این عشق نبود جوئین پلین نمی توانست لحظه ایی در مقابل خواهش های نفسانی خود در برابر عشوه گری های دوشس جوزیان بایستد و جوئین پلین هم به یکی از اشرافیان و همانهایی که همنوع خود را فراموش کرده اند مبدل میشد... امیدوارم عشق برای تمامی انسان ها مانند عشق برای جوئین پلین حکم ستاره راهنما را داشته باشد باشد و آنها را در برابر تمام زشتی ها و پلیدی ها مصون بدارد............................................................................................................................................................................ کتاب پر از جملات ناب و تامل بر انگیز بود اما بنده برای کوتاه کردن کلام به یک جمله بسنده میکنم"[b]ضلم به کودکان ظلم به خداست[/b]" موفق باشید:x
بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که به جای آورد
در شگفت از این غبار بی سوار خشمگین ، ما نا شریفان مانده ایم آبها از آسیاافتاده ، لیک باز ما با موج و توفان مانده ایم هر که آمد بار خود را بست و رفت ما همان بد بخت و خوار و بی نصیب ز آن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ؟ زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟ باز می گویند : فردای دگر صبر کن تا دیگری پیدا شود کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید کاشکی اسکندری پیدا شود
خدایا آنکه تو را دارد چه ندارد، و آنکه تورا ندارد چه دارد؟
به ما نمی گذرد خوش ، که بی توایم غریب *** چگونه می گذرد بر تو نازنین! بی ما تو پاک و پر ثمر و زنده زیستی ، همه عمر *** به زنده زیستنت رشک دارم و ایما همیشه سبز و بلندت ،چو باغ برد و سلام *** شکفته معجزتی بد، علی براهیما به مرغکان و غریبان چه سایه داد پناه *** صدا به گریه شب،ولی سحر سیما نیافت عمر تو به سال رفتنت پایان *** کنون بود نود و اند سالت ، ای نیما م. امید -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- البته نیما اکنون بیش از صد و بیست سال دارد. ولی میخواستم بگم خوشابحال کسانی که ثمرات و خوبی های زندگیشان پایانی ندارد فکر کنم در ظاهر کار سختی نباشه چون اکثر کسانی که نامی نیک از خود جاودانه کردند زندگی داشتند شبیه زندگی همه نیازهای شبیه نیازهای همه...خواب ، خور ، جفت داشتن و... ولی دغدغه هایشان چیز دیگری بود شاید بتوان گفت دغدغه های شخصی نبود و این دغدغه ها بر نیازهایشان ارجحیت داشت. ساده بگم به فکر مال اندوزی و ملک روی ملک خریدن و داشتن موقعیتی رفیع در اجتماع نبودند.( البته لازم به ذکر موقعیت ایشان در جامعه نیست) شاید تلاش و کوششان را برای هدف بزرگتر از خود صرف کردند شاید اگه به خویشتن فکر می کردند به جای این اشخاصی که الان ما میشناسیم فقط اشخاصی بودند که کسی نمیشناختشان ولی در عوض فقط زمان مرگ در بستری مرفه از دنیا می رفتند و میراثی به ظاهر قابل توجه از خود بجای می گذاشتند...متاسفانه بنظرم خوب نمی تونم حق مطلبو ادا کنم...امیدوارم کمی از خود گذشتگی و ایثار رو از این بزرگان یاد بگیریم
کاربر گرامی!
امکان خرید اشتراک از خارج کشور ایران، با استفاده از حساب پی‌پال فراهم شده است.